پنجشنبه ۲۸ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

و چقدر دلم برای مسلمانیمان تنگ میشود





رمضان تا چند روز دیگر از راه میرسد. همان ماهی که مبارک مینامیم. ولی اکنون چنان هم مبارک و میمون به نظر نمی رسد؛ یا اینکه نمیگذارند به نظرمان آید. وقتی که دستور میرسد که اگر کسی روزه خواری کند چنان میکنیم و چنان خود به خود رنگ میبازد این ماه مهربان سرشاز از رحمت . وقتی که میدانیم که سر سفره افطار همسایه امان برای رنگین بودن سفره اش پول نزولی از کسی میگیرد و بدتر از آن وقتی که صاحب پول نزولی برای سودش می آید و به همسایه امان میگوید که سود را میخواهم برای مراسم روضه ای که امشب برای شفای بچه ام میخواهم برگزار کنم. دلم میگیرد از اینکه نمیگذارند صدای ملکوتی استاد را با آن ربنای روحانیش که رمضان ما ایرانی ها را رنگی دیگر بخشیده است پخش شود ؛ همان ربنایی که پیشتر مادرم سر سفره وقتی میشنید اشکی به مهمانی چشمانش میآمد و در استکانش می افتاد و تا نگاهش میکردیم با چادر چیت گلدارش آن را پاک میکرد که ندانیم که هنوز پس از سالها کوچ پدر برای او دلتنگ است ؛ و افسوس امروز اشک مادر هم ندارم جز بغضی که گلویم را میفشارد .سحر گاهان برای سحری همیشه پدر مناجات زنده نام زبیحی را برای بیداری مان میگذاشت که افسوس هردوی آنها هم پدرو هم صدای ملکوتی استاد ذبیحی را با خاطراتی مه گرفته مرور میکینیم .



دلم برای مسلمانیمان تنگ میشود وقتی که خود را مسلمان می نامیم و در چهار دیواری هایی تنگ مردانی بزرگ در آن محبوسند و روزه شان را در آنجا میگیرند بدون آنکه لبخند فرزندی پای سفره افطارشان باشد جز نگاه خشم آلود زندانبان و پوتین واکس خورده مامور. و خوشا به سعادت این بزرگ مردان و شیربانوهای ایران زمین که استوار برابر حاکمیتی که دکان دین و دین فروشی اشان روز به روز از رونق می افتد ایستاده اند. نمی توانم نام ببرم چرا که آنقدر حضور سبز این مهربانان در این زندانها زیاد است که نمی خواهم از قلم بیفتند. روزی فرا خواهد رسید که کمترین سرود بوسه است.چنان به این باورم ایمان دارم که بقول شاملوی بزرگ :آخرش یه شب ماه میاد بیرون .